تبليغاتX
شب تاریک

darknight

هیچکس

darknight

http://darknight.blogfa.com

شب تاریک

شب تاریک

شب تاریک

من ، هيچكس ... از ماوراى احساسات نهان دلم مى گويم ... از دلى سنگين ، كه با سنگينى اش زندگى مى كنم!
اما دل من ، يك دل نيست ... يك دنيا است ، كه سخنانش پايان ناپذير است.

دوست گلم فقط يك بار فرصت زندگى كردن دارى... عاشق تاریکی و شب و سکوت و خلوتم...

شب تاریک

شب تاریک
عاشق تاریکی و شب و سکوت و خلوتم...
مهر غریبگی با این دنیا لحظه ی تولد بر پیشانی ام خورد.

من هنوز هم یک بیگانه ام ... من به این جا تعلق ندارم ...

آوارگی هر لحظه وجودم را می سوزاند ... نایی برای نفس کشیدن ندارم ...

اما خسته نمی شوم چون خستگی را از وجودم پاک کرد همان فرشته ی زمینی خدا که زندگی را برای

من ممکن ساخت ...

با رویای شیرینم از این جا می گریزم ...

با همه بیگانه بودم اما او همه نبود. او همه نبود!

|+| نوشته شده به قلم هیچکس در 88/06/16 ساعت 19:18 |
من از شب های بی کسی ام سخن می گویم

ديگر از اين اتاق سرد و تاريك خسته شده ام و آغوش فرشته اي مرا براي وداع از اين مكان مي طلبد...

شايد اين جا قصر احساسات من نبود ... شايد توانستم شكست را شكست دهم و زنداني دلم را آزاد

كنم...

تار و پودم را جنون و بي طاقتي فرا گرفته است ... بي تابي و دلواپسي قلبم را مي فشرد ... مي خواهم

فريادي از بلنداي آسمان بر دل زمين بكوبم ...!

شايد رويا و خيالاتم رنگ واقعيت به آغوش بكشد...

شايد سردي براي هميشه با اين جا وداع كند...

شايد تابش نوري آتش عشق را در دلم روشن سازد ... هر چند من هنوز هم با خاكسترش روزها را مي

گذرانم

و من هنوز هم با سردي كنار مي آيم...

شايد قسمت اين بود كه من اين گونه سرد به دنيا آيم...

اما من سوار بر آرزوهايم تمام سرزمين هاي عشق را مي پيمايم تا گرماي وجودم را به دست كسي كه

مي خواهم هديه كنم...

و تا پايان سفر تو را به اندازه ي نيلوفرهاي آبي دوست خواهم داشت...

از سختي روزگار زخم هاي زيادي بر تن دارم ... و ليكن زبانم همچنان زنداني است

انتظار به سختي صخره هاست...

از ديار تنهاييي با من سخن بگو اي دليل اشك هايم و اي بال پروازم

با من سخن بگو...

|+| نوشته شده به قلم هیچکس در 88/03/15 ساعت 2:39 |
کار دل
هر چه قدر بیشتر در آفرینش خود تفکر می کنم کم تر می فهمم.

خدایا می دانم که مهربانی ... اما چرا به من صبری عطا نکردی تا میان غم های بی رحم کمرم نشکند؟

چرا دنیا برایم تو‌أم با غصه هاست؟

تا کدامین طلوع خنده های زورکی؟

تا کدامین غروب سرگرم شدن با کارهای بیهوده؟

تا به کی اشک هایم می خواهند همدم شب های تاریکم باشند؟

دیگر روز نیز برایم مانند شب است...

برای زندگی کردن عقلم چیز با ارزشی نیافت...

حال نیز اگر زنده ام به خاطر قلبم است ... و مهم تر از آن کسی که تا ابد ساکنش خواهد ماند...

|+| نوشته شده به قلم هیچکس در 87/10/07 ساعت 11:50 |
مرگ لب ساحل

زمان وداع خورشيد فرا رسيده بود و تيرگي خود را مي نماياند . هنوز پرتوهايي از نور را در آخرين لحظات

ملاقات چشمانم با دنيا را مي توانستم ببينم.

چه خوشبخت بودم كه پاهاي خسته از جست و جويم آخرين قدم هايشان را در كنار اين ساحل زيبا

برمي داشتند.

و من با چه حيرتي امواج را مي نگريستم!

مي بينم كه مرغي بر لب ساحل چه مبهوت به آسمان چشم دوخته و انديشه مي كند...

شايد براي باريدن باران لحظه شماري مي كند ... باراني كه تا لحظاتي بعد تابوت مرا نوازش خواهد

كرد...

و من چه غريبانه  بر لب اين ساحل قدم مي زدم ... ساحلي كه مرگ مرا به چشم خواهد ديد.

ديگر اثري از خورشيد بر آسمان نمانده...

آيا كسي براي من اشكي خواهد ريخت؟

 

|+| نوشته شده به قلم هیچکس در 87/10/04 ساعت 18:17 |
انسان ها

نواي احساسات دلم در تمامي خيابان هاي اين شهر غريب پيچيد ، اما كسي به آن ها توجه نكرد...

كسي حتي براي اشك چشمانم ، آهي نكشيد...

كسي قطره اي اشك براي سرد كردن شعله هاي وجودم نريخت...

به چه كس گويم درد اين دل تا بفهمد؟

آسمان براي من باريد ، هواي شهر براي من ناليد ، اشك چشمانم به خود مي باليد ، سنگ به سخن

آمد...

اما گويي ديگر انسان ها احساسي ندارند...

گويي ديگر اشكي به چشمشان نمانده...

گويي ديگر مهري بر دلشان نمانده...

همه سر به زير خاك كرده اند...

اما من مي خواهم آسماني شوم

|+| نوشته شده به قلم هیچکس در 87/08/03 ساعت 17:53 |
آتش درون

باز هم در شبي تاريك از شب هاي خلوت دلم ، آهسته در كوچه هاي دلتنگي شهر غربت چه غريبانه

قدم مي زنم...

اين كوچه ها سنگيني دلتنگي هاي قدم هايم را مي شناسند ... و با دل از عشق سوخته ام رفاقتي

ديرينه دارند.

آه هاي سوزان دلم ، سياه ترين سياهي شب را نيز به گريه وا مي دارند ...

و اشك چشمانم ، گوشه اي از احساسات دلم را به رخ شب مي كشند ...

و احساسات درونم ، مرا به آتش مي كشند و مي سوزانند...

|+| نوشته شده به قلم هیچکس در 87/08/02 ساعت 3:46 |
انتظار

در تاريكي دل تنهايم ، با تمام وجودم شمعي برافروختم و به انتظار قدم هاي پاكت نشستم ...

اما تو نيامدي و من در تنهايي ام شكستم...

دل من با اين شكستن ها رفيق است...

|+| نوشته شده به قلم هیچکس در 87/08/01 ساعت 2:33 |
صدای اشک هایم
صداي اشك هايم را مي شنوي ، كه با سكوت عميق خود تمام حرف هاي ناگفته را به رخ تو مي كشند؟

|+| نوشته شده به قلم هیچکس در 87/07/30 ساعت 13:25 |
دلم می خواهد بگریم ...

اين آهنگ غمگين دلم است كه در اوج سكوت شب هاي تاريكم ، آن ها را رويايي ترين شب هاي زندگيم

مي سازد.

اين آسمان دلم است كه مي خواهد تا مي تواند بگريد و ببارد و همه ي عالم را خيس سازد.

اين چشمانم هستند كه اشك هايم را براي رسيدن به گونه هايم بدرقه مي كنند.

و اين اشك هايم هستند كه خود را براي آرام گرفتن آسمان دل و روحم فدا مي كنند ...

و چه شب زيباييست اين شب ...

|+| نوشته شده به قلم هیچکس در 87/07/04 ساعت 14:51 |
درب و داغون

الان روي اتاقم پشت ميز نشستم. قلم وسط انگشتام گرفتاره. كاغذ زير دستم خيلي حرف داره. زمين

داره مي چرخه. پرده ها با باد مي رقصن. قلم داره كاغذ رو اذيت مي كنه. گوشام كرن اما مي شنون.

چشامو دوختم به هميني كه داره خط خطي ميشه.

قلم در انتظار رهايي باز مثل ديوونه ها مي كوبه به ميله هاي زندون قفسه ي سينه ام. فرش زير پاهام

آرومه و چيزي نمي گه ... بدتر از اون دلمه كه هيچي نمي گه.

من به سكوت عادت دارم ... چرا؟ خودمم نمي دونم. زبونم نمي چرخه...

اما قلم داره سرش گيج ميره!

سينه ام لبريز از عشق ، وجودم پر از نفرت ، مغزم خالي از هيچي ...

چشام آروم و قرار ندارن ، لبام روي هم چفت شدن ...

همه دارن منو نگاه مي كنن ... اما هيشكي منو نمي بينه ، شايدم مي بينه اما نمي فهمه.

همه فكر مي كنن خيلي مي دونن ، همه چي رو مي دونن ... اما هيچي نمي دونن.

مي خوان منو نصيحت كنن ، نمي دونم چرا ... اما خودشون به نصيحت احتياج دارن.

قلم داغ كرد...

كاغذ داره شاخ در مياره! قلم خستگي رو احساس نمي كنه.

دوستام رو دوست دارم ، اما نمي تونم دلم رو براشون وا كنم.

كاغذ و قلم واسم محرمن ... چون به هيشكي حرفي نمي زنن ... چون حرفايي رو كه خريدار نداره رو با

جون و دل مي پذيرن ... چون باهاشون خالي ميشم ... چون منو از چيزي منع نمي كنن ... چون رفيق

نيمه راه نيستن ... چون تنهام نمي ذارن ... چون بي وفايي بلد نيستن ... چون دركم مي كنن...

اوني رو كه براش مي ميرم از اين كارام خوشش نمياد ... منم دوست ندارم ناراحتش كنم ، اما ...

دلم تركيد و چند تيكه از حرفاش پاشيده شدن اين جا!

تو زندگي به خيلي چيزا كه دوسشون داري نمي رسي ، هرگز ...

چه آرامشي در عمق دلم نهفته است ... ! و براي رسيدن به اون بايد بعضي چيزا رو كه روش رو پوشوندن

رو بريزي بيرون ...

قلم ته كشيد اما احساسات من هيچ وقت ته نكشيدن...

|+| نوشته شده به قلم هیچکس در 87/07/04 ساعت 2:48 |
خدا

خدايا تو خيلي بزرگي ... خيلي مهربوني ... اما من نمي فهمم.

تا حالا شده از عظمت خدا و كارهاش و كوچيكي خودت و دنيا گريت بگيره؟

تا حالا شده احساس كني خيلي به خدا نزديك شدي؟ تا حد فراتر از انسان بودن رفتي؟ تا حالا شده اون

قدر از خدا دور بشي كه از خودت بدت بياد؟

بعضي وقتا منم كور ميشم ... از خدا دور ميشم ... از خودم هم بدم مياد.

اما بعضي وقتا اون قدر بهش نزديكم كه دوست دارم تا مي تونم به خاطر مهربوني و گذشتش گريه كنم ...

اما بازم از خودم دلگير ميشم!

كاراي گذشته ام يادم مي افته ... گناهام رو به خاطر ميارم ... از خودم شرم مي كنم.

خدايا تو هميشه هستي ، اما اين منم كه گاهي خيلي بهت نزديك يا خيلي ازت دور ميشم.

خدايا به من بينشي بده تا گوشه اي از كارات رو ببينم ... درك كنم

خدايا من خيلي كوچيك و ضعيفم ... به من رحم كن.

اصلا من لايق حرف زدن با تو هستم؟

خدايا گناهانم رو ببخش.

التماس دعا

|+| نوشته شده به قلم هیچکس در 87/06/31 ساعت 15:9 |
رویای قشنگم

هوا سياه بود ... از سردترين شب هاي زمستون ، كنار ساحل درياي بيكران غم ... من و تو ، و ديگر

هيچكس.

روي شن هاي نرم ساحل با هم قدم زنان مي رفتيم ...

صورتت زيباتر از انعكاس نور ماه در آب بود.

زل زدي به چشمام و بهم فهموندي كه در آغوشت بكشم

من تنم رو رها كردم ، اما ...

افتادم روي خاك ... كسي پيشم نبود!

چه روياي قشنگي ...!

احساس تنهايي سر تا سر وجودم رو در اون هواي سرد مي سوزوند ... جاي خالي دستاي گرمت

رو حس مي كردم ...

ساحل خيس شد ... با اشكاي من

آسمون هم دلش به حالم سوخت ، نتونست جلوي خودش رو بگيره ... بارون شروع شد ...

دريا به من حسوديش مي شد و من به اون ...

|+| نوشته شده به قلم هیچکس در 87/06/28 ساعت 14:26 |
آرامش

چشمانی كه اين ها را می خوانی...

هميشه آرامش داشته باش...

آرامشی كه بتوانی همه ی دلتنگی هايت را پشتش پنهان كنی...

آرامش نعمت بزرگيست ، با هيچ چيز ديگری عوضش نكن...

|+| نوشته شده به قلم هیچکس در 87/06/21 ساعت 1:24 |
نمی خواهم

نمي خواهم

نمي خواهم مثل خيلي ها در اين دنيا چنان بيايم و بروم كه هيچ كس

نفهمد ... نمي خواهم بي نام و نشان بميرم ... مي خواهم با خون دلم بر

دنيا بنويسم:

از دلتنگي هايم

از سكوت هايم

از دل تاريكم

از بغض هايم

از اشك هايم

از گناهانم

از نامهرباني ها

از بي وفايي ها

از...

ولي چرا...؟

چرا مهر و محبت كم شده است؟

چرا مهرباني ها ناياب شده اند؟

مگر ما انسان نيستيم؟ مگر ما دل نداريم؟

عزيزي كه اين را مي خواني ... هميشه مهربان باش با همه كس.

خدايا...! دست مهرباني را به كمك من بفرست...

|+| نوشته شده به قلم هیچکس در 87/06/20 ساعت 2:15 |
سوال

بيا و اندكى انديشه كن

آيا تا به حال به كوچكى خودت و زندگى و دنيا فكر كرده ى...!؟

آيا تا به حال فهميده اى ذهنت چقدر ناتوان است...!؟

سوالى دارم...

سوالى كه كسى نتوانست جوابش را بدهد...

تو هم كمى انديشه كن

آخر دنيا چه خواهد شد...؟

خدا از كجا آمده و آيا پايانى براي او وجود دارد؟ خدا در آخر چه مى شود؟

خدايا مى دانم...

گناهانم زياد است...

|+| نوشته شده به قلم هیچکس در 87/06/18 ساعت 23:43 |
محکوم...

زندگي براي من معنايي ندارد ... من از زندگي بيشتر از مرگ مي ترسم ...

از مرگ نمي ترسم ... اما از جهنم مي ترسم ...

شايد از ترس جهنم ، در جهنمي ديگر به نام زندگي گرفتار شده ام ... آري!

مرا به جرم گناهي كه نكرده ام محكوم به زندگي كرده اند...

|+| نوشته شده به قلم هیچکس در 87/06/16 ساعت 19:47 |
خسته شده ام

خسته شده ام

از غم و غصه ها خسته شده ام

از بغض ها و اشك هاى دلم خسته شده ام

از ناگفته هاى هميشه پنهان دلم خسته شده ام

از حرف هاى هميشگى خسته شده ام

از انسان بودن خسته شده ام

از زندگى كردن خسته شده ام

دلم مى خواهد...

با سكوتم فريادى بزنم بر ماوراى آسمان ها تا كسى براى كمك به من

بشتابد...

|+| نوشته شده به قلم هیچکس در 87/06/15 ساعت 14:50 |
گوشه ای از دل غمگینم...

بيا به من نگاه كن

به من كه با همه ي دلتنگي ها و غم هاي دل سنگينم چاره اي به جز

سكوت و رها كردن اشك هايم ندارم...

به من كه در اوج نشاط ، همچون گل پژمرده اي در خلوت تاريكم به اميد

دست مهرباني نشسته ام.

ولي در اين بين يك مهربان با من بود و هست ... تنها دليل زنده بودنم ...

كسي كه حتي اگر روزي تنهايم بگذارد ، باز من به اميد قدم هاي پاكش ،

چشم انتظار خواهم ماند.

درست است گوشه اي از دلم با كلمات جاري شد ، اما ... اما دلم پر از

حرف هايي هست كه شايد قلم هرگز از آن ها باخبر نشود ، و شايد روزي

خاكي كه در آن آرام خواهم گرفت ، مرا با آن ها در آغوش بكشد...

|+| نوشته شده به قلم هیچکس در 87/06/11 ساعت 20:13 |
منو تنها گذاشتی...
می دانستم روزی مرا تنها میگذاری ، و دوباره قلبم به عزای عشق می نشیند.

می دانستم عاقبت این عشق جدایی است و قلبم باید در حسرت تو تنها بماند.

کاش که عاشق نمی شدم و ای کاش هیچگاه تو را نمیدیدم.

با اینکه می دانستم روزی باید از غم جدایی ات اشک بریزم اما باز بازی عشق را با تو

آغاز کردم.........

برو ای بی وفا ، تو که نمی دانی درد عشق بی دواست ، و نمی دانی عشق به چه

معناست ...

همان بهتر که بروی و مرا تنها بگذاری ، میخواهم با تنهایی باشم ، بسوزم و آخر سر

نیز بمیرم.

|+| نوشته شده به قلم هیچکس در 87/05/31 ساعت 19:23 |
دل شكسته ي من
دلم پره از حرفای نگفته...

                                       اما قلم و زبونم نمی چرخه...

|+| نوشته شده به قلم هیچکس در 87/05/30 ساعت 23:18 |

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ